سلام به همه دوستان /امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه/این
روزها زیاد وقت ندارم و دوست دارم بیشتر به کامنت ها جواب بدم و جواب ایمیل ها و پیام
هایی را که در صندوق پستی وبلاگ می گذارید بنویسم اما بعضی از دوستان هم مدام
گلایه از دیر اپ شدن وبلاگ می کنند . یکی نیست بگه والا من خانم خانه دار نیستم که
بعد از دم گذاشتن برنج و تا جا افتادن خورش بیام کانکت بشم و وبلاگ بنویسم و
بالاخره تو این واویلای گرونی باید یه لقمه نون از زیر سنگ پیدا کنیم و بخوریم و
زنده بمونیم.
اما به هر حال چشم /سعی می کنم برنامه ریزی کنم تا حداقل
هفته ای یک بار آپ داشته باشم / و اما موضوع امروز
راستش من نمی دونم تا حالا چقدر با انسان هایی رو به رو شده
اید که حرف تون رو متوجه نمی شن/اما من چند روز اخیر یه همچین موردی رو داشتم و می
خوام خودتون قضاوت کنید. هیچ حرفی نمی زنم و موضوع رو براتون عیناً می نویسم
چند وقت پیش یه خانمی به نام فریبا برام یه پیام تو قسمت
ارتباط با مدیر گذاشت
فریبا: سلام اقا حامد- من فریبا هستم – سال ها بود که توی
اینترنت دنبال وبلاگ خوب و علمی مثل وبلاگ شما بودم که خیلی اتفاقی دیشب وبلاگ فال
قهوه شما رو پیدا کردم.راستش نمی دونم چطوری بگم ولی به خدا خیلی مشکل دارم. البته
توی وبلاگ خوندم که برای غریبه ها فال نمی گیرید اما یه خواهشی دارم- من رو مثل
خواهرت فرض کن .بیا برام فال بگیر.هزینه اش رو هم می دم –حتی حاضرم انگشترم رو هم
بفروشم و هزینه فال شما رو بدم. تو رو خدا من رو رد نکن . من باید بوسیله فال یه
چیزی رو بفهمم . به من کمک کن تا خدا هم بهت کمک کنه. خیلی تو زندگی درد دارم و
شاید فال شما بتونه من رو آروم کنه . من روزانه چند تا قرص افسردگی قوی می
خورم/دکتر هم می رم/شاید فال شما از صدتا قرص برام مفیدتر باشه/خواهر کوچک شما
فریبا
راستش با خواندن
این پیام یه طوری شدم و احساساتم بر عقلم غلبه کرد/پیش خودم گفتم ما که روزانه
صدتا دروغ توی خونه و اداره و این طرف و اون طرف می گیم /خب چه اشکالی داره برای
کمک و درمان این خانم یه کمکی بهش بکنم؟!؟!؟ درسته که واقعیت نداره اما اون که نمی
دونه من فال نگرفتم و به قصد کمک دارم این کاررو براش می کنم اما ممکنه بتونه
روحیه اش رو بالا ببره و کمک کنه که درمانش سریع تر پیش بره
خلاصه کلی خودم رو خر کردم و توی تصوراتم خودم رو یه شوالیه
قهرمان می دونستم که دارم به یه زن بینوا کمک می کنم . برای همین این متن رو براش
نوشتم هر چند که من وقتی فال کسی رو می خونم این طوری نمی خونم و اکثرا جملات
مقطعو کوتاه می گم و فاصله هر جمله شاید
چند دقیقه باشه و زیاد هم به هم مربوط نباشند اما برای ایشون یه متن مرتب و شیک
نوشتم. البته هر کس که حتی یه بار فال گرفتن من رو دیده باشه می فهمه که این متن
دروغه و من اصلا اینطوری فال نمی گم اما چون ایشون ندیده بود و نمی دونست فال چیه
براش اینطوری نوشتم
سلام فریبا خانم/من حامدم /مدیر وبلاگ فال قهوه /امیدوارم
حالتون خوب باشه و در پناه خداوند سالم و سلامت باشید/پیامتون رو خوندم /از اینکه
می بینم روحیه خوبی ندارید متاسفم اما از قدیم گفتند آدمی زاد و بیماری مثل دوتا
رفیقند گاهی با هم هستند و گاهی بی هم/خلاصه اینکه براتون یه فال توپ گرفتم و می
خوام بنویسمش تا شما هم بخونید. امیدوارم هر چه سریعتر مشکلاتتون حل بشه
اول از همه از خودتون شروع می کنم که انرژی مثبتتون کم هست
و بیشتر به خاطر مسائل اطرافتون هست/به نظرم خیلی به اطرافتون توجه می کنید و سخت
گیری زیاد رو کاملا می بینم/سعی کن راحت باشی و به اطرافیانت کمک کنی
چندتا انرژی منفی کنارت می بینم و فکر می کنم با انرژی مثبت
می تونی ردشون کنی/ گذشته ات خیلی تاریکه /همه قهوه کف فنجونت پخش شدهو معنیش اینه که گذشته سیاهی برای خودت درست
کردی اما عوضش بالای فنجونت تمیز و روشنه که یعنی می تونی به جاهای خوبی در آینده
برسی/به اطرافیانت اعتماد کن البته اون هایی که قابل اعتماد هستند و سعی کن یه کم
بیشتر خرج کنی و بیشتر به خرید بری چون خرج کردن پول یکی از بهترین راه های دفع
انرژی منفی هست
فالت تموم شد اما سعی کن با خدا هم یه رابطه معنوی قوی
داشته باشی البته این توی فال نبودهاااا اما من خیلی عقیده دارم که آدم اگر از خدا
کمک بخواد حتما خدا هم کمکش می کنه/از آشنائیت خوشحال شدم/حامد
خیلی سعی کردم که دروغ هام واقعی به نظر بیاد و نفهمه که
فال نیست البته خودم می دونم که توی دروغ گویی اصلا استعداد خوبی ندارم یعنی از
بچگی اینطوری بودم و هر وقت خالی می بستم، مادر و پدرم زود مچم رو می گرفتند و برای همین
استعدادم سرکوب شد و مثل خیلی از ایرانی ها تبحر خوبی پیدا نکردم مثلا اینکه اصلا
بلد نیستم تعارفی باشم و زود حرفم رو می زنم و یا اینکه خیلی راحت به طرف مقابل
حرفم رو می گم و بیشتر اوقات به ضررم هم شده اما خب خودم زیاد ناراضی نیستم اما
الان که می دیدم این متن رو نوشتم یه احساس لذتی توی قلبم می دیدم و مطمئن بودم که
به یه انسان دردمند کمک کردم و همین باعث می شد یه جورائی به خودم ببالم که آفرین
حامد /دمت جیز/خیلی لووتی هستی داااش/دست یه دختر بیچاره رو گرفتی/ فردین هنوز
نمرده
خلاصه اینکه نامه بالا رو براش فرستادم و دیدم چند روز بعد
این رو فرستاده:
سلام آقا حامد/راستش می خواستم بگم خیلی خالی بندی/اسم من علیرضاست
و اصلا هم افسرده نیستم و همه اون چیز هائی رو که دفعه قبل نوشتم برای امتحان شما
نوشتم که ببینم چقدر راست می گی؟ و اصلا فال بلدی بگی یا نه/حالا معلوم شد که یه
کلاهبردار متقلب هستی/من خیلی خیلی خوشبختم و هیچ مشکلی هم ندارم و گذشته تاریک هم
نداشتم و شما هم خیلی خالی بندی/زرشششششششششششششششششششششششششک/از اینکه بی شرف
هایی مثل تو میان و مردم رو سر کار می زارند متنفرم/خیلی بدبختید که می خواهید با
چاپیدن مردم پولدار بشید/مخصوصا افرادی عین تو که یه متقلب حرفه ای هستید و هی به
مردم می گید من برای پول فال نمی گیرم اما من مطمنئنم دفعه بعد ازم پول می گرفتید
و بعد فال می نوشتی/همتون یه مشت آشغالید که بیشتر هم دنبال دختر های معصوم می رید
و مثالش هم همین خودم هستم که تا نوشتم اسمم فریباست مثل شغال پریدی وسط و برام
فال گرفتی/هه هه هه هه/تو که توی وبلاگت نوشته بودی از راه دور نمی شه فال گرفت؟؟
پس چی شد؟؟؟ تا دیدی اسم یه دختر وسطه زود دست پاچه شدی و فال فرستادی؟؟؟ به جای
این کثافت کاری هااا برو آدم شو- حیف وقتی که من برای نوشتن این نامه گذاشتم و
برای کسی مثل تو نامه نوشتم-بای
خلاصه این هم آخر و عاقبت ما که اومدیم صواب کنیم و کباب
شدیم و کلی هم فحش و دری وری شنیدیم/ شما هم سعی کنید توی این دوره زمونه پر دوز و
کلک زیاد دنبال کار خیر نرید چون ممکنه همیشه کار خیرتون به خیر ختم نشه
با
سلام به همه دوستان عزیز / اول از همه نامه ها و کامنت هایی که برام می زارید
ممنونم/واقعا بعضی از دوستان لطف دارند و آدم رو دلگرم می کنند
بعدش
هم براتون توی سال نو میلادی آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم همه به آرزوهاشون
برسند/راستش این خاطره مربوط می شه به همین ایام کریسمس/چند سال پیش بود که با یکی
از دوستای ارمنیم به نام الیشا رفتم خونه مادر بزرگش /خونه قشنگی بود و اکثر وسایل
خونه اگرچه قدیمی بودند اما خیلی شیک و تمیز بودند. من خوره این جور خونه هائی
هستم و می میرم برای فوضولی تو یه همچین خونه هائی /اگر صاحب خونه هم یه کم حوصله
داشته باشه و برام توضیح بده که هر کدوم از این اجناس رو از کجا خریده و مال چند
سال پیش هست و یا اینکه مثلا کی بهش هدیه داده و از این جور چیز ها که دیگه از
خوشحالی خفه می شم/اما مادربزرگش اگرچه زن خیلی خوبی بود اما حوصله این چرت و پرت
های من رو نداشت .رفتیم پای شومینه و خودمون رو گرم می کردیم و من همعین این ندید بدید ها داشتم خونه رو دید می زدم
که مادر بزرگش اومد و سلام و حال و احوال کردیم و عیدشون رو تبریک گفتم و خلاصه
نشستیم.اسم مادربزرگش ماری بود البته شاید تو ذهن ما زیاد جالب نباشه که اسم زن
مار و مارمولک و این جور چیز ها باشه اما به زبون خودشون یعنی حضرت مریم. خلاصه با
ماری خانم نشستیم حرف زدن و ایشون هم هی از زیر سوالات من در می رفت و از هر چیزی
که می پرسیدم می گفت ای بابا من که یادم نیست کی خریدیمش یا اینکه می گفت من خاطرم
نیست شام دیشب چی بوده حالا حامد اومده از 50 سال پیش می پرسه.
من هم
خورده بود تو ذوقم و فکر نمی کردم اینقدر بی حوصله باشه البته حق هم داشت /بنده
خدا سنش بالا بود و حوصله مزخرفات من رو نداشت اما یه دفعه چشمم به یه چیزی افتاد
که داشتم خل می شدم/گوشه پذیرایی یه کلکسیون از فنجون ها و قهوه جوش های قدیمی
بود. خیلی شیک توی طبقات دکوری چیده شده بودند و داشتند خودنمائی می کردند /راحت
می شد حدس زد که حد اقل برای 100 سال پیش هستند و خیلی قشنگ بودند مخصوصا یه دست
فنجون و نعلبکی فرانسوی با طرح ناپلئون بود که مطمئن بودم برای قرن 17 هست و هیچ
شکی نبود. دیگه اصلا هیچی حالیم نبود و ماری خانم رو کشون کشون آوردم کنار دکوری و
با هزار زحمت موتورش رو روشن کردم تا برام توضیح بده/ بیچاره که دید گیر چه موجودی
افتاده زبون باز کرد و شروع کرد به خاطره گفتن که کدومشون برای مادر شوهرش بوده و
از اون ها ارث رسیده به شوهرش و کدومش برای زمانی بوده که توی آذربایجان زندگی می
کردند و کدومش فلان و بهمان بوده
خیلی
حال کرده بودم . تا به حال یه همچین کلکسیون تر و تمیزی ندیده بودم و جالب این بود
که این کلکسیون مصنوعی نبود .یعنی به مرور زمان و خیلی عادی جمع شده بود . هی خودم
رو جمع و جور می کردم که بگم چند می فروشی؟ باز به خودم می گفتم خجالت بکش بچه پر
رو/دو دقیقه هست اومدی خونه طرف می خوای زندگیش رو جمع کنی ببری؟/باز یکی تو دلم
می گفت: خر نشو حامد!!! این که ارزش این ها براش مهم نیست!!! ازش می خری و تا اخر
عمر حالش رو می ببری!!!! شانس در خونه آدم رو یه بار می زنه. اصلا تو بگو شاید
خودش هم خسته شده باشه و بخواد بفروشه
خلاصه
هر کاری کردم روم نشد ازش بپرسم می فروشه یا نه /ولی همین موضوع بهانه ای شد که
الیشا از فال من براش بگه و خلاصه کلی تعریف و تمجید کنه/اما انگار این دفعه به
کاهدون زده بودیم/ماری خانم یه چپ چپ نگاه کرد و گفت : وااااااااا !!! تو فال می
گیری؟؟؟ خجالت نمی کشی؟؟؟؟ مگه دختری؟؟؟؟ بعدش هم یه آهی کشید و گفت : خب وقتی می
رید زیر ابرو بر می دارید باید فال قهوه هم بگیرید دیگه / عجب دوره و زمونه ای شده
والا
من یه
نگاهی به الیشا کردم و الیشا هم یه نگاهی به من کرد و بیچاره از خجالت سرخ شده بود
و گفت: مامی این چه حرفیه حامد کی زیر ابرو برداشته ؟ اصلا چه کسی گفته فقط دختر
ها باید فال بگیرند؟
گفتش:
من که از این جا چشمم نمی بینه ولی کسی که فال می گیره حتما زیر ابرو هم بر می
داره .اصلا اگر تا الان هم بر نداشته همین امروز بره برداره
باز
این الیشا بیچاره سرخ و سفید شد و من هم چشمک زدم که عیبی نداره بزار بگه /ول کن
بابا
بعدش
هم یه چایی بهمون داد و اومدیم بیرون/الیشا بیچاره خیلی پکر بود. می خواست شروع
کنه به عذر خواهی که گفتم : عیبی نداره بابا/یه چیزی گفت دیگه /به دل نگیر
گفتش :
به خدا نمی دونستم اینقدر تعصبیه / وگرنه اصلا بهش نمی گفتم . آخه بین ما رسمه که
خانم ها فقط فال می گیرند/ نمی دونستم اینقدر حساسه روی این موضوع
گفتم:
عیبی نداره/عوضش یه فکری به سرم زده که نظرش رو عوض می کنه
گفت:
چی ؟
گفتم:
بهش بگو باهاش کل می ندازم/براش فال می گیرم اگر درست بود یه دست از اون فنجون هاش
رو باید بده ولی اگر غلط بود یه کیلو قهوه تووپ براش می آرم
خلاصه
الیشا هماهنگی هاش رو کرد و چند وقت بعد روز نبرد با ماری خانم فرا رسید/وقتی رفتم
تو خونه دیدم یا خدااااااااااااااااااااا/ماری خانم رفته کل دختر ها و زن های
فامیل رو جمع کرده تا ضایع شدن من رو ببینند و با هم بخندند/حقیقتش کپ کردم/خواستم
فرار کنم که دیدم اگر فال بگیرم و ضایع بشم خیلی بهتره تا اینکه از الان فرار کنم.
خلاصه
کلی اسم های خارجی شنیدم و با همه آشنا شدم و سینی قهوه رو آوردند / قهوه به نظرم
جوشیده بود چون خیلی تلخ شده بود و من هم دیگه نمی تونستم بخورمش اما از بوی قهوه
معلوم بود که قهوه ی خوبی هست و مرغوبه
قهوه
ها که تموم شد همه عین دیگ کله پاچه فنجون ها رو برگردوندند اما من نذاشتم ماری
خانم برگردونه/دقیقا با همون آدابی که خودم عادت دارم براش اجرا کردم و همه هم
چهار چشمی داشتند نگاه می کردند تا یه عیبی چیزی ازم بگیرند ولی وقتی فنجون رو
برگردوندم ، فال رو شروع کردم به خوندن و این بار از بالای فنجون شروع کردم به
پائین رفتم چون مطمئن بودم با اون همه موج منفی ، فال بهتر از این نمی افته/چند تا
نشونه بهش دادم و بک آپ ازش گرفتم و خلاصه زدم تو خال
بله
/بالاخره بهش گفتم که خوابی دیده و خواب کسی رو دیده که دوستش داره و خیلی وقت هم
بوده که به خوابش نیومده بوده چون این موضوع ته فنجون تابلو بود/و اگر از سر فنجون
شروع نمی کردم هیچ وقت به اینجا نمی رسیدم/ماری خانم گفت بده ببینم/فنجون رو گرفت
و هی اینور و اونور کرد و گفت :پسر جون تو از کجا این ها رو می خونی ؟ این جا که
یه چیز های دیگه افتاده ؟ بعدش هم گفت چند شب پیش ویکتور به خوابم اومده بود(شوهر
مرحومش) و کلی با هم حرف زدیم و خندیدم و از وقتی فوت کرده بود یه همچین خوابی
ندیده بودم.
ولی کم
نمی آورد و می گفت من خودم فال بلدم اصلا این چیز هائی که تو گفتی توی فنجون نیست/ اینجا یه چیز دیگه
افتاده /بعدش هم شروع کرد به خوندن فال خودش و از مسافرت هوائی می گفت و پول و از
این جور چیز ها
ولی من
و الیشا می دونستیم که شرط رو باخته و باید قبول کنه /خلاصه بعد از کلی پر رو بازی
قبول کرد و گفت: فقط چون اون خدابیامرز رو درست گفتی قبول می کنم هااااا وگرنه من
می دونم تو فال این نیافتاده و خودت همین طوری حدس زدی
گفتیم
باشه بابا /قبول/ما اصلا هیچی حالیمون نیست/زود باش باختت رو بده
خلاصه
هی می گفت این به خاطر شرط نیست هااااااااااااا/فقط به خاطر شوهرم دارم هدیه می
دم/ بعدش هم رفتیم و من هم جرات نکردم اون فرانسوی ها رو بردارم و به جاش یه قهوه
جوش لهستانی قدیمی برداشتم/خیلی قشنگ بود و نقش و نگارهای جالبی روش داشت
خلاصه
خوشحالی قهوه جوش یه طرف و خوشحالی پوز زدن اون همه آدم مدعی هم یه طرف/بعد از اون
همه حال کردن با الیشا رفتیم استخر و بعدش هم رفتیم یه دلی از عزا در آوردیم اما
هنوز هم شیرینی خوابوندن کل ماری خانم زیر زبونم مونده
ولی
هنوز که هنوزه ماری خانم رو هر وقت می بینمزیر بار اون ماجرا نمی ره/دفعه قبلی هم که دیدمش می گفت اصلا تقصیره
منه/نباید خودم رو لو می دادم تا تو اینقدر روت زیاد نشه و رو دست ماری خانم بلند
نشی/من هم هی می گفتم کی می تونه روی دست شما بلند شه/اصلا باشه من حدس زدم
ولی
باز گیر می داد و می گفت یادت باشه نری جایی بگی که برای من فال گرفتی هاااا/من هم
گفتم باشه /به هیچ کس نمی گم/الان هم که این رو اینجا نوشتم چون شما خودمونی هستید
بهتون گفتم /وگرنه من رو می شناسید که/دهنم قرصه قرصه
سلام به همه دوستان/این خاطره مربوط می شه به عید نوروز همین امسال و
قولش رو داده بودم که براتون بنویسمش اما مشغله زیاد باعث شد چند ماهی به تاخیر
بیافته
اون روز رفته بودیم کرج /خونه عمو بزرگم برای عید دیدنی و دید و بازدید که دیدم عمهام و بقیه فامیل هم اونجا هستند/فضای خونه شون رو
عوض کرده بودند و مبلمان جدید و پرده های تور جدید و هزار تا چیز دیگه برای پز
دادن و از این جور چیز ها ولیاین چیز ها
راست کار ما نیست و به درد خانم ها می خوره و ما آقایون بیشتر روی مسائل شکمی
حساسیم و امتیاز می دیم مثلا آجیل عیدشون یا شیرینی و شکلات و خلاصه هر چیزی که
ربط به شکم داشته باشه
راستش امتیاز زن عموم بد نبود
چون آجیلشون خیلی خوب بود و هر چی بگی داشت مخصوصا پسته هاش که تازه و کم نمک بود
و من هم عاشق پسته تازه و کم نمک هستمولی
این فندق هاش یه کم مزه موندگی می داد که زیاد حال نکردم /تازه باید با لبه کارد
فندق رو می شکوندی که خودش یه درد سر جداگانه بود.
خلاصه بعد از کلی فخر فروشی و پز دادن و مراسمات خیلی خیلی خیلی لوووس
زنانه رفتیم تو اتاق پسر عموها و شروع کردیم از هر چی که دهنمون می آد حرف زدن و
گفتن و خندیدن و... که یه دفعه صداشون در اومد/حااااااااااااااااااااااااااامد
....بجنب دیگه.............داریم می ریم هاااااااااااااا.......باید چند جای دیگه
هم سر بزنیم............... بجنب
انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سر من/خودشون که راجع به جنس رویه مبل و
تعداد چین های پرده تور سه ساعت صحبت می کنند اصلا مسئله ای نیست اما دو تا جوون
اگر دو کلمه حرف بزنند زود وقت تموم می شه/خلاصه من هم زد به سرم و افتادم روی لج
که من نمی ام /شما برید خودم با مترو بر می گردم
هر چی گفتند بیا بریم عید دیدنی و اگر نیای ناراحت می شن و از این حرف
هااا /تو کتم نرفت که نرفت/گفتم خودم تکی می رم بهشون سر می زنم
خلاصه تسلیم شدند و سوار ماشین شدند و رفتند و ما هم بر گشتیم توی
اتاق ادامه مباحث مهم و استراتژیکمون رو ادامه دادیم/مثلا یکی از مباحث مهم (خواهشا
این قسمت آبی رنگ رو خانم ها برای رعایت ادب و احترام نخونند و به حساب بی ادبی هم
نزارند)نبود مکان برای آقا پسرها بود و علی (پسر عمو بزرگم) بدجوری شاکی بود و
داشت خون گریه می کرد که بابا من راضی اون راضی
و همه چیز هم آماده اما یه دو متر
طویله هم نداریم که تنها باشیم و از قضا انگار این درد مشترک محمد و سعید(پسرعمه
هام ) هم بود و بنده خدا ها داشتند بد گله می کردند و کم مونده بود بغضشون
بترکه که سعید گفت:هاااان؟چته؟؟؟ مثل
اینکه شیکمت سیره هااااا که صدات در نمی آد/گفتم نه بابا!!!! من اصلا وقتش رو
ندارم/سرم گرم کار و بارمه/خیلی سرم شلوغه
که یه دفعه به هم چشمک زدند و ریختند سرم و تا جا داشتم کتک زدند/خودم
به جهنم اما دلم برای لباس های عیدم سوخت/لباس ها رو کلی پول داده بودم/نامردها
اینقدر زدند که همش از ریخت افتاد وبعدش بردم دادم اتوشویی یه بخار بهشون زد تا
دوباره قابل استفاده شدند/خلاصه بعد از کتک یه نیم ساعت هم فحش دادند که (علی می
گفت)بچه.... فکر می کنه ما از پشت کوه اومدیم/سرم شلوغه!!!/وقت
ندارم/مااااااااااارمولک ما تو رو می شناسیم/اصلا بزرگت کردیم /حالا واسه ما اومده
افه می زاره/کاری نکن همین جا بگیریم ...../سعید:ولش کن تک خور بی معرفت رو/معلومه
مکان داره /می خواد رو نکنه که یه وقت مکان تابلو نشه و خودش حالش رو ببره/محمد هم
بنده خدا که کمتر هم کتک زده بود می گفت :حالا کتکش رو که خورد ولی بنده خدا شاید
راست بگه
خلاصه بعد از کلی قسم که بابا اشتباه می کنید و این جوری نیست و اون
ها هم هی فحش می دادند و می گفتند خالی نبند و زر نزن و ....(حالا از این جا به بعدش دیگه خانوادگیه هر کی می خواد بخونه بخونه) تصمیم گرفتیم برای
شام بریم بیرون یه چرخی بزنیم سعید گفت بریم تو شهر بچرخیم و محمد هم نظرش رو
تائید کرد اما علی یه پیشنهاد توپ داد که بریم برغان /گفتم برغان کجاست ؟؟ علی
گفت:یادته دوم دبیرستان؟؟ داستان کباب غاز؟اونجایی که زد تو گوش یارو ؟؟ بعدش اون
هم گفت چون تو گفتی تو شیکم غاز آلوی برغان هست نشد جلوی خودم رو بگیرم؟
گفتم:آره/یادم اومد /پس برغان اینجایی هست که می خوایید برید؟؟/گفتند
آره /من هم که از خدا خواسته مثل چی موافق بودم که بریم ببینیم جریان برغان و این
آلوی برغان چیه
با ماشین راه افتادیم و اتفاقا زود هم رسیدیم اما چون دیگه شب بود
مردم روستا رفته بودند و رستوران ها باز بود فقط
چون هنوز اوایل فروردین بود و اونجا هم کوهستانی بود مسلما هوای سردی
داشت و برای همین رفتیم توی یه آلاچیق که بخاری هم توش داشت و هواش خیلی خوب بود
/مخصوصا اینکه کنار رود خونه بود و یه تعداد مرغابی هم توی اون هوای سرد داشتند
توی آب بازی می کردند.
خلاصه غذا رو که خوردیم نشستیم و علی و سعید سفارش چایی دادند و من و
محمد هم قهوه خواستیم/بعد از اینکه محمد قهوه رو خورد خواست که فالش رو بگیرم و من
هم برای سوزش بیشتر اون دوتای دیگه (اون دوتا خیلی زدند اما محمد فقط الکی می
زد)گفتم ای به چشم
اولش که خواستم فال رو بخونمبه ذهنم رسید یه شوخی بکنم باهاشون و چون دیدم اون مسئول غذا داره صورت
حساب رو می اره و این علی نامرد هم زیادی کتک زده و این ها هم حواسشون جمع فال
گرفتن من هست و اصلا بهش توجهی ندارند /گفتم :الان مسئول غذا می آد و صورت حساب ها
رو می ده و علی آقا هم زحمت حساب کردنش رو می کشه/محمد جان زیاد غصه نخور که پول
همراهت نیست
که دیدم جیغ محمد رفت رو هواا/وااااااااااااااااااااای تو از کجا
فهمیدی کیف پولم رو خونه جا گذاشتم ؟بابا تو دیگه کی هستی؟؟//
هی می خواستم بگم الکی گفتم/این اصلا تو فال نبود /همین جوری یه چیزی
گفتم /جدی نگیر که اون بنده خدا هم صورت حساب رو گذاشت روی تخت الاچیق که روش
نشسته بودیم
هر سه تاشون کف کرده بودند/باور کنید اگر همون جا ادعای پیغمبری کرده
بودم هر سه تاشون ایمان آورده بودند/هی می خواستم بهشون بگم جریان چیه اما یه حس
موذیانه می گفت ولش کن بابا/فعلا که اسکل شدند/پس ادامه بده
علی می گفت این مارمولک رفته کتاب های این هندی مندی ها رو خونده یه
چیزایی یاد گرفته هاااااااااااا
سعید هم با تعجب نگاه می کرد و می گفت:دفعه پیش هم فال گرفت اما
اینقدر دقیق نبود!!! حتما دیده محمد کیف پولش رو خونه جا گذاشته/زیاد جدی نگیرید
خلاصه فنجون رو گرفتم دستم و فالش رو داشتم می خوندم که گفتم محمد
جریان این ماشین چیه؟تو فالت پدر من رو در آورد نذاشت هیچی از فال بفهمم /فقط تو
فال چیزهایی می بینم که نشون دهنده ماشین هست/حالا چیه دیگه نمی دونم
گفت :راستش هیچی/این ماشین دوستمه /امانت گرفتمش /اینجا که نشستیم هی
دلهره ماشین دارم /می ترسم چون اینجا دورافتاده ست ماشین یه چیزیش بشه
گفتم :پس همینه دیگه/فال گند خورد بهش/اصلا هیچی معلوم نبود/هر وقت
آرووم شدی یه فال دیگه می گیریم
علی گفت:یعنی تو فال این نوشته بود ماشیییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم بابا ول کن/تو که اعتقاد نداری اون طرف رو نگاه کن/بزار کارمون رو بکنیم
گفت پس بیا اسم زید من رو از تو فال بگو تا من هم باورم بشه
گفتم :عزیزم اگر از فنجون قهوه می شد اسم افراد رو در اورد دیگه ثبت
احوال رو باید تخته می کردند و دو تا فالگیر می زاشتن اونجا تا کار مردم رو راه
بندازه
سعید گفت: خب بابا اسم نخواستیم /بیا هر چی خودت می دونی بگو
گفتم :حالا یه شب دیگه /الان دیره /می خوام با مترو برگردم/آتیش کنید
زود برگردیم
خلاصه به زور و تهدید که اگر فال نگیری دوباره کتک می خوری و دیگه این
دفعه دست و پات می شکنه و از این جور حرف ها/مجبور شدم فالشون رو بگیرم به شرطی که
تا خود خونه با ماشین برسونند
اون شب هم با خاطرات خوشی تموم شد و آقایون هم تو راه هی دنبال یاد
گیری فال بودند که چه طوری فهمیدم مثلا محمد تو فکر ماشینه و اصلا به قول خودشون
این ....شعرها رو از کجا یاد گرفتم
من هم قشنگ یه سری از همون ...شعرها بافتم و تحویلشون دادم تا توی
خماری بمونند و فکر کنم هنوز هم توی خماری اند
یکی از دوستان به نام زهرا خانم یه سوالی پرسیدند که می خواستم بهشون
جواب بدم
اول با هم سوال رو می خونیم
سلام.یه سوال داشتم ولی بعید میدونم به این زودی ج بدین.حالا ما میپرسیم.میخوام
بدونم فال قهوه اون چیزی که واقعا اتفاق میفته رو نشون میده یا چیزی که دوست
داریم؟مثلا یه دختر قهوه رو میخوره در حالیکه تو قلبش دوست داره با فلان پسر عروسی
کنه حالا فال قهوه میگه اون پسرهم خیلی دوسش داره و با همین عروسی میکنه.میخوام
بدونم واقعا با اون ادم عروسی می کنه یا چون تو ذهن و قلب اون دختر عروسی با اون
پسرهست فال اینجوری نشون میده؟امیدوارم منظورمو درست گفته باشم.مرسی
جواب: دوست عزیز من منظورتون رو متوجه شدم و خیلی هم متعجب شدم که
چطورمتوجه چنین مطلب ریز ودقیقی شدید!!!!!چون تا به حال ندیده بودم که کسی بتونه
به این موضوع توجه کنه اما به هر حال براتون توضیح می دم
من همیشه یه مطلب رو به دوستانی که تازه کار هستند و می خواهند فال
قهوه بگیرند تذکر می دم و می گم :وقتی توانستید امواج مداخله گر و غیر مداخله گر رو
از هم تفکیک کنی تازه می تونی بگی اول راه فال هستم.یکی از هنرهای یک فال گیر این
هست که بتونه از بینفنجون قهوه شکل های
زائد رو حذف کنه و به شکل های تشکیل شده از امواج مداخله گر توجه کنه که این هم
تجربه خیلی بالایی می خواد و هم توان و استعداد بالایی رو طلب می کنه.
این یکی از همون دلیل هائی هست که به دوستانی که رفتند کتاب و سی دی
اموزش فال قهوه خریدند می گم که همه این ها چرت هست و واقعیت نداره و کسی تا حالا
با کتاب و سی دی فال گیر نشده .
اما اگر بخوام سوال شما رو تو یک خط جواب بدم باید بگم اینکه قرائت
فال شامل آینده است(امواج مداخله گر) یا ثمره آنچه می خواهند اتفاق بیافتد(امواج
غیر مداخله گر) کاملا بستگی به فال گیرتون داره/البته اگر فال گیر بداند مداخله پداخله اصلا چی هست و گرنه هیچی
اما چیزی که به تجربه فهمیدم این هست که اشکال حاصل از امواج مداخله
گر منبسط هستند و اشکال حاصل از امواج غیر مداخله گر منقبض و درصد ارتعاش غیر
مداخله گر ها بسیار بسیار بالاتر از امواج مداخله گر هست
و نکته اخر اینکه مداخله گر ها بیشتر در پشت غیر مداخله گر ها ظاهر می
شوند و تشکیل یک مجموعه از مداخله گرها خیلی بیشتر دیده می شود.
البته بحث یه خورده تخصصی شد اما کسی که بدونه چی دارم می گم کاملا
حرف هام رو تائید می کنه و می دونه که مداخله گرها به خاطر دامنه کوتاهی که دارند
در عین قدرت و نفوذ بالا ، نمود و نمایش بسیار کمرنگ تری دارند
با سلام به همه دوستان/به خاطر اینکه خیلی از دوستان ابراز علاقه
کردند که در مورد متافیزیک و فال قهوه چیز های جدیدی بدونند من تصمیم گرفتم چند تا
مطلب براتون بنویسم که یه کم موضوع رو براتون واضح تر می کنه.
اصولا فال بینی از هر نوع که باشه اگر مبتنی بر اصول متافیزیک باشه می
تونه امیدوارتون کنه که حداقل دچار خرافات و این چرندیات فال بین های کلاهبردار
نمی شید. چرا؟؟؟؟ چون متافیزیک یک سری اصول علمی مشخص داره/مثلا در روز من تعداد
زیادی مسیج و نامه بدستم می رسه که تو رو خدا برای ما یه فال بگیر و جوابش رو
بفرست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر چی می گی بابا نمی شه/تا طرف خودش نباشه و کنار فال نباشه نمی
شه/چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون متافیزیک می گه امواج ارادی و غیر ارادی یک نفر اونقدر قوی نیست
و یا اینکه قدرت ادراک فال بین اونقدر قوی نیست که بتونه در این فاصله دور بین
امواج مداخله گر و غیر مداخله گر فرق قائل بشه/به عبارت ساده تر از راه دور نمی شه
نمی شه نمی شه
و مطمئن باشید هر کی می گه می
شه داره کلاه مبارک رو از سرتون بر می داره/جالب اینجاست که چند وقت پیش یکی از
همین دوستان کلاهبر دار نامه داده بود که اگر خودت عرضه نداری از راه دور فال
بگیری نگو نمی شه بگو من عرضه ندارم
در جوابش نوشتم شرمنده که دارم نون شما رو تخته می کنم و مردم می
فهمند چه چیزی زیر سرتون هست اما نمی تونم حقیقت رو پنهان کنم/اگر به خاطر نوشته
های من درآمد حضرت عالی کم شده باید ببخشید و دنبال یه راه جدید کلاهبرداری برید
یکی دیگه از اصولی که براتون می خوام بگم تا بدونید این هست که تداخل
بین منافع فال گیر و کسی که فالش رو می گیره محال هست/یا به عبارت متافیزیکی می
شه: جمع امواج منفی و امواج مثبت از دو صادر کننده مختلف بنا به غیر ضرورت محال و بنا به ضرورت بسیار بسیار مشکل
است.
یا به عبارت ساده تر دوستانی که به این فال گیرهای شیاد زورکی پول می
دهند تا فالشون رو بگیرند مطمئن باشند که حداقل اون روز فالشون درست در نمی آد
تازه اگر فال گیر واقعا بلد باشه فال بگیره و اگر نه که دیگه واویلا
من خودم تا دلتون بخواد از دوستان و کسانی که فالشون رو گرفتم هدیه
گرفتم و خیلی هم خوب بوده اما اینکه از شما پول بگیرند زورکی و بگن تا پول ندی
خبری نیست=کلاهبرداری
یه قانون متافیزیکی دیگه هم بهتون می گم که خیلی به درد می خوره و اون
هم اینه که: تشکیل هسته امواج از منبع غیر مرتعش ممکن نیاست مگر بصورت غیر اردی و
ناخودآگاه
خب/این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر شما به فال از هر نوعی بد بین باشید
در اکثر مواقع فالتون غلط در می آد/بعضی ها میگن ما به فال اعتقاد نداریم اما اگر
یه بار فالمون درست بشه اون وقت اعتقاد پیدا می کنیم که مطمئنا با این طرز تفکر
هیچ وقت درست نمی شه
بعضی ها می گن ما اولش اعتقاد نداشتیم اما یه بار که فالمون دست از اب
در اومد اون موقع معتقد شدیم/بله ان همون قسمت دوم هست که می گه مگر بصورت غیر
ارادی و ناخوداگاه
یعنی بدون اینکه خودتون بفهمید امواج مربوطبه این موضوع رو ساطع کردید و کاملا ناخودآگاه
بوده
خب /این ها کلی علم بود هااااااااااااااااااااااااااااااا/مفتی مفتی
یادتون دادم/دستمزد من هم این هست که خوب بخونید و گول این پدر سوخته هایی که فال
رو به مسخره کشیدند و هر ننه قمری شده فال گیر نخورید/فقط به کسی اعتماد کنید که
مطمئن باشیدچیزی حالیش هست/ گول کلاش ها و شیاد ها رو هم لطفا نخورید. همین
اسم من حامد هست و 24 سالمه و پارسال از رشته مهندسی صنایع فارغ التحصیل شدم و با اینکه تهرانی ام اما در حال حاضر هماهنگ کننده یک پروژه عمرانی تو غرب کشورم .من بین دوستان و آشنایان خیلی محبوبم و بقیه من رو خیلی دوست دارند. به دو زبان عربی و انگلیسی آشنائی خیلی خوبی دارم و یه سر سوزن ذوق شاعری هم تو وجودم هست اما همه این ها دلیل خوبی برای اینکه تو هر مهمونی اولین فردی که دعوت می شه منم نیست دلیلش یه چیز خیلی ساده ست که همه بهش می گن فال قهوه . از نظر دوستام و بقیه فامیل من بهترین فال گیر قهوه ام و بعضی ها هم می گن در واقع یه دروغگوی بزرگم .اون ها می گن من یه دروغگوی بزرگم چون از نظر اون ها من حس ششم فوق العاده قوی دارم که می توانم آینده را حدس بزنم اما چون نمی خواهم رو کنم در نتیجه همه را به فال قهوه می چسبانم و ادعا می کنم که همه این ها را از توی اون فنجون تنگ و تاریک که یه سری خط و خطوط قهوه ای مسخره ته اش نقش بسته می فهمم. شاید هم راست بگن اما من برای خودم یه دلیل قانع کننده دارم که تا بحال به کسی نگفتم و فکر هم نمی کنم تا آخر عمر کسی از راز فال های من آگاه بشه اما مهم این هست که یه نوشیدنی نه چندان ویژه می تواند زیباترین و بهترین لحظه ها را برای من و دوستانم در کنارهم بیافریند که این بزرگترین آرزوی من هست. ............................. راستی اگر کسی از دوستان می تواند کاری کند که آمار وبلاگ افزایش پیدا کند با من مکاتبه کند تا بیشتر با هم آشنا شویم و حتما از خجالتش در می آیم